|
تمام شد/ از اول هم تمام شده بود گویا.
|
پر از بهانه ام.
بهانه ها/ برای گریستن (مثل دلتنگی برای مادرم و تنهایی اش در خانه مان و شرمساری مرد و زنی که نگاهشان شرمسار است برای خرید سال نو/ برای دخترکان و پسرکانی که هنوز کفشهای وصله دار می پوشند به بهانه ی سال نو).
بهانه ها/ برای شادی و خندیدن (مثل پایان یک تلخی ی به ظاهر بی پایان).
بهانه برای شگفتی! شگفتی از شناختن آنها که ناشناس می انگاشتمشان به اشتباه ! و البته ناشناسی ی ابدی/ برای آنها که به غلط/ آشنا می خواندمشان.
بهانه برای تبریک/ به خودم/ به زندگی جدیدم/ باور های نو و شروع دوباره ام / اما از جنسی دیگر!
بهانه برای تاسف/ برای خودم ( که گاهی یادم می رفت/ که اتفاق بزرگی هستم برای این دنیا که هیچ وقت/ هیچ وقت هیچ وقت! تکرار نخواهم شد/ حتی تصویرم/ چه رسد به تصورم.
و تاسف/ برای دیگران/ که چرا/ برای عذرخواهی شهامتی نمانده برایشان/ وقتی می توانند گستاخی را/ جسارت و شهامت بخوانند.
پراز بهانه ام.
بهانه/ برای خداحافظی با هرچه به ظاهر تلخ و شیرین گذشته/ همه ی گذشته ی گذاشته ام.
بهانه برای خنده از نوع /از صد گریه غم انگیز ترش/ برای خودم و تویی یا شمایانی که دیر شناختیم هم را.
بهانه برای گفته ها و نا گفته هایم.
پر از بهانه ام.............................................................................................
......................................................................................................................................
پ.ن: خوب شد که هیچ وقت (به وقتشت) نرسید.
راستش را بخواهی مادر/ مادرم..
به لطف آب وقرآنت...
و اشک چشمان دردمندت...
حالم خوب است.
خوب خوب که نه!
شنیده ام گفته ای که هیچ کس برای تو/ من/ نمی شود. گفته ای که هر وقت دلت میگیرد می روی پشت پنجره/ می نشینی روی آن تخت/ توی اتاق کنج آن خانه ی آخر دنیا و به رسم عادتمان/ زیر سیگاری ی خالی ام را میگذاری برای خاکستر دل سوخته ات و از خدای تنهایی هایت/ خیر وخوشی وسپید بختی می خواهی برایم و دانه های تسبیحت را هزاران بار می چرخانی به شکر زندگی ی دوباره ام و...
نمی دانم چه بگویم مادر/ مادرم.
نمی دانم این تبعید اختیاری که شد فرسنگ ها فاصله بین ما /جای شکر دارد یا نه!
و اینکه وقتی هوایت به سرم می زند و سر می زنم به کوچه و خیابان و صدایم را صاف می کنم تا خراش بغضت را بگیرم اسمش تولد دوباره است یا نه!
نمی دانم مادر/ مادرم!
خیلی چیزها برای گفتن هست که نمی دانم بگویم یا نه.
فقط یک چیز/ یک چیز را خوب می دانم/ که هر چقدر حالم خوب باشد و دنیا به کام/ ملال دوری ات مادر/ جان به لبم کرده و شبهای زیادی بوده که دلم را با طاقت بیاورهایت /سنگ کرده ام که بهانه ی چمدان همیشه آماده ام را نگیرد.
دلم تنگ است مادر/مادرم!
دلتنگم و بار این دلتنگی را تنها به دوش می کشم و بین خودمان بماند/ غربت بارانی این بندر مه آلود/ تنهایی من و تو / تاوان چند حماقت بود که دست به دست هم داد به کین وخانه ی آخر دنیایمان خالی شد از هر چه ما.
اما دل خوش ام.
دل خوش به روزهایی که با تو گذشت و چه ساده گذشت .
به روزهای خوش و روشن آینده که به دستانت قسم برایت سپیدشان خواهم کرد.
و یادت باشد که همیشه /
توی آن خانه ی آخر دنیا /
آن اتاق کنج خانه/
پشت آن پنجره ی رو به حسرت های دخترانه ی من و امیدهای مادرانه ی تو /
یک جفت چشم گریان و دو دست هنوز لرزان / مثل روحی سرگردان / پشت هر قدمت/ قدم بر می دارد و با هر نفست / هر نفس گرم و مادرانه ات/ آرزوی یک بار دیگر دیدنت را/ بوییدنت را/ بوسیدنت را ضجه میزند.
حالم خوب است مادر و ملالی نیست جز درد دوری ات.مادرت ، زیر سیگاری کوچکی برایت می خرد، به خیالش که بزرگی زیر سیگاریست که پاکت های هر روزه ات را، بیشتر می کند، چه ساده دل اند مادرها!!! ماما! گوش کن!
یک بار و برای همیشه گوش کن! این لعنتی هایی که ، به قول تو و وزارت بهداشت و درمان، برایم ضرر دارند و هر روز پیرترم می کنند، معصومترین موجوداتی هستند که دخترت، بی هیچ ترسی ، بی هیچ ترس ماما! به دست می گیرد و پک های زهر ماری می زند.
ماما! نگران پاکت ها و تعدادشان نباش. نگران زیرسیگاری های بزرگ نباش. نگران چشمان پف کرده ی امروزم باش و قلبی که دارد تکه تکه می شود این روزها و هر روز به بهانه ای جدید!!!
ماما! جای خریدن زیر سیگاری کوچک، بیا و پنجره های اتاقم را رنگ بزن. سیاه! در و دیوار اتاقم را رنگ بزن، باز هم سیاه! تنم را رنگ بزن، آن را هم سیاه!!!
ماما!؟ چرا من به جای تاریکی از روشنایی می ترسم؟ چرا همیشه شبم روز است و روزم شب؟ تو بگو ماما! تو بگو کی بود آخرین باری که، شب بود و من آرام سر روی بالشت گذاشتم و خوابیدم؟ بگو کی بود اولین بار که از درد شقیقه هایم، تا صبح بالای سرم نشستی؟ بگو چند بار، صدای کوبیدن سر به دیوارم را شنیدی و زبانت هیچ نگفت و فقط چشمانت بارید ماما!
می ترسم! از همه چیز و همه کس می ترسم. از لولوی پشت شیشه ها دیگر خبری نیست! من از لولوهای توی خانه ها می ترسم . و لولوی بزرگتر که مرا می بوسد و دندان نشان گلویم می دهد، وقتی می خندد ماما!
تو که نمی دانی بیرون چهار دیواری همیشه آرامت، چه می گذرد ماما! همه، هم را می شناسند، همه با هم دوستند و به همان اندازه دشمن! دنیا حالش خراب است و زمین انگار تب دارد. کی تشنج کند را هم، فقط من می دانم، فقط من ماما!
انگار تمام دنیا جمع شده اند یک گوشه ودارند طناب داری می بافند که به زودی تمامم خواهد کرد از این ترس ها! تو نمی دانی ماما! اما من می دانم. می دانم که آن لولوی همیشه بزرگ! چهارپایه را خواهد انداخت شبی!
کاش میان ریل ها، سنگ ها را می شد کنار زد و گور خود را کند و بی هیچ اشک و لبخندی به زندگی، خداحافظ گفت و رفت! کسی چه می داند، شاید آن روز، همه ی سوزنبان ها خواب باشند و دیگر دستانت را از پشت نبندد کسی و تو با خیال راحت، چرک یک عمر زندگی را، توی زمین چال کنی و زمین هم تو را! دعا کن ماما! برای هر چه زودتر رسیدن قطار دعا کن!
ماما! من زیر سیگاری کوچک نمی خواهم، من از این دنیای به گه نشسته، هیچ نمی خواهم جزء فراموشی و خاموشی! باید یک روز تمام شود همه چیز.
پس چادرت را سر کن، مغازه های شهر را بگرد و لباس سیاه عروسی، که همیشه آرزوی سفیدش را، بر دلت گذاشتم را برایم بخر، زیر خاک سرد است، به قدر کافی لرزیده ام بیرون این خاک نفرین شده ماما!
و یادت باشد که تو باید ممنون این پاکت ها باشی، چون هر پکی که به این لعنتی ها می زنم، جلوی عقی که باید روی خودم و کثافت این زندگی، که هر روز درصد کثافتش روی جدول ، بالاتر می رود را می گیرد، پس سپاسگذار سیگاری باش، که جلوی به گند کشیدن در و دیوار خانه ات را می گیرد ماما.
تو را گم کردم، جایی که دست مادرم را در ازدحام بازار تره بار ،برای پیدا کردن بادبادکت رها کردم. مادرم هم گم شد انگار. یادم نیست. شاید در ازدحام میوه ها و سبزی های عجیب به گند کشیده ی روزگار، او هم گم شد.
اما من، تنها گم کردن تو را به خاطر دارم و بادبادکی که هر روز بالاتر می رود.
آن روز تو پیراهنت عجیب نارنجی بود و من با همه ی نفرت کودکانه ام از نارنجی،آرزوی داشتن پیراهن نارنجی چین داری را کردم، تا روی انگشتان دو پا بچرخم و تو نگاهم کنی،بادبادک بالا می رفت و هر چه من می دویدم ، بالاتر و بالاتر...و من روی انگشتان دو پا، دست به آسمان دراز کرده بودم. یادم نیست بادبادکت چه رنگی بود. فکر می کنم نارنجی! چون از آن روز همه چیز دنیای من ،نارنجی شد. نارنجی، نارنجی، نارنجی. انگار آبستن بود از زمین، بزرگ بود، آنقدر که می شد من و تو و کودکیمان هم ،جا کنیم خودمان را و میان زمین و آسمان ، بازی گرگم به هوا، به هوایمان بزند. نشد اما. مثل خیلی چیزها که نمی شود هرگز.
وقت برگشتن بود انگار، کشیدن دست چپم، با دست زنی چادر به سر، تنها چیزی است که یادم می آید و دست راستی که آویزان بود از آسمانی که،بادبادکت، بادبادکمان را بی رحمانه دزدید و برد. هنوز هم روی انگشتان دو پا ایستاده ام، فقط یک چیزهایی عوض شد، قدرت جاذبه ی زمین، حریف دست چپم شد، مثل آسمان که همه ی زورش را زد، برای بردن آن همه نارنجی سنگین!
نمی دانم چند ساله ام، نمی دانم چند ساله ای، نمی دانم چرا میان ازدحام آن همه سبزی و میوه ی رنگارنگ، بادبادکت، بادبادکمان، بالای سر من، سر درآورد؟ آما آورد و همه ی این چند ساله که حتی به یاد ندارم، دمار از روزگارم درآورده آن همه نارنجی!!!
تا یادم نرفته، دامن چین دار پوشیدم، سال ها بعد، اما بی نگاه تو ، چرخیدن روی انگشتان هیچ پایی لطفی نداشت ناشناس مانده در خطوط مورب ذهنم. بادبادک بهانه بود برای گم کردن چند ساعته ی مادر، گم کردن هر چه نارنجی، گم کردن پوشیدن دامن چین دار برای تو، و از همه مهم تر، گم کردن تویی که هیچ وقت ندیدمت دیگر.شبها که کابوس می بینم، که کم هم نیست و گفتنی نیست، تو را می بینم بی صورت، نشسته ای توی بادبادکمان و دست راستت را دراز کرده ای تا دست راستم را بگیری و هنوز زن چادر به سری هست که دست چپم را می کشد.
از آسمان ، زمین را بهتر می شود دید، یادت باشد آن روز، برای گرفتن بادبادکمان، یک لنگه چکمه ی نارنجی گم شد میان آن همه همهمه ی بی رحمانه ی زندگی`!
پس بی حساب! چکمه ی نارنجی مال تو، بادبادک هم رنگش مال من.
با دلتنگی برای بادبادکمان: حکیمه